بعضی آدمها پس از یک فقدان، در خودشان فرو میروند؛اما بعضیها از دل بزرگترین اندوه زندگی، راهی برای روشن کردن چراغی در زندگی دیگران پیدا میکنند.
حکایت امروز، روایت پدر و مادری است که داغ فرزند نخبهشان، آنان را به سمت مدرسهسازی کشاند؛ به سمت ساختن جایی که قرار است سالها صدای دانشآموزان در آن بپیچد و شاید، در میان آن صداها، چیزی از صدای فرزندشان را دوباره بشنوند.
آقای شولایی، استاد دانشگاه و از چهرههای علمی کشور، سال ۱۳۴۸ قدم به دانشگاه گذاشت؛ مسیری که به گفته خودش، به واسطه امکانات و فرصتهایی که همین سرزمین در اختیارش قرار داد، توانست در مسیر علم و دانش قدم بردارد و امروز، پس از سالها، تصمیم گرفته است بخشی از آنچه از این کشور گرفته را به آیندهسازان همین سرزمین بازگرداند.
او میگوید: «من در این کشور درس خواندم. این کشور به من فرصت داد که در مسیر علم قدم بگذارم. امروز دانشآموزان این سرزمین هم حق دارند از چنین فرصتهایی برخوردار باشند.»
اما پشت این تصمیم، داستانی بسیار عمیقتر از یک نیکوکاری ساده ایستاده است.
پسری که روزی آرزوهای بزرگی برای آینده داشت؛ جوانی کوشا، تلاشگر و نخبه که کارشناسی مهندسی مکانیک را در دانشگاه علم و صنعت ایران و کارشناسی ارشد خود را در دانشگاه صنعتی شریف گذرانده بود، ناگهان از میان خانواده رفت.
و پدر و مادر ماندند با خانهای که دیگر صدای قدمهای او را نمیشنید...با اتاقی که خاطراتش را در خود نگه داشته بود...با وسایلی که هنوز بوی فرزندشان را میداد...و با دلی که هیچ واژهای نمیتوانست اندازه اندوهش را توصیف کند.
اما آنها تصمیم گرفتند این داغ را در دل خود حبس نکنند،تصمیم گرفتند بخشی از جای خالی فرزندشان را با ساختن پر کنند؛با ساختن مدرسهای برای فرزندان این سرزمین.
هنرستان را انتخاب کردند؛ جایی که دانشآموزان علاوه بر آموختن، دست به کار میشوند، تجربه میکنند و آموختههایشان را در عمل به کار میگیرند. از نگاه این پدر، آموزش عملی عمیقتر در ذهن دانشآموز میماند و میتواند دانش را از یک مفهوم ذهنی به یک توانایی واقعی تبدیل کند.
شاید انتخاب هنرستان، بیدلیل هم نباشد؛پسری که خود با دانش و تلاش به قلههای علمی رسیده بود، حالا قرار است وسایل و یادگارهایش نیز در اختیار دانشآموزانی قرار بگیرد که میخواهند راه علم و مهارت را ادامه دهند.
پدر و مادر میخواهند وسایل فرزندشان را به همین هنرستان اهدا کنند؛
انگار میخواهند بخشی از آنچه از پسرشان به یادگار مانده، دوباره به زندگی بازگردد؛
این بار در دستان نوجوانانی که شاید هرکدام، روزی مهندس، استاد، دانشمند یا کارآفرینی برای ایران شوند.
و شاید زیباترین بخش این روایت همینجاست؛این پدر و مادر، دانشآموزان این مدرسه را دیگر غریبه نمیبینند.
آنها را فرزندان خودشان میدانند.فرزندانی که قرار است جای خالی پسرشان را با هیچکس پُر نکنند؛چرا که هیچکس جای او را نمیگیرد،اما میتوانند ادامهدهنده راهی باشند که او با علم، تلاش و امید آغاز کرده بود.
مدرسهای که قرار است ساخته شود، فقط مجموعهای از کلاسها، دیوارها و کارگاهها نیست.
این مدرسه، یادمان یک جوان نخبه است؛یادمان مادری که داغ فرزند را به آغوش گرفتن آینده کودکان ایران تبدیل کرد؛و پدری که به جای آنکه تنها از رفتن فرزندش بگوید، تصمیم گرفت برای ماندن نام و راه او چیزی بسازد که سالها زندگی در آن جریان داشته باشد.
آقای شولایی، مدرسهسازی را یکی از آرزوهای خود میداند و از مردم ایران میخواهد در این مسیر همراه شوند؛ چرا که به باور او، دانشآموزان امروز، صاحبان فردای این سرزمیناند و حق دارند در مدارسی امن، استاندارد، مجهز و شایسته آینده ایران تحصیل کنند.
شاید فرزندشان دیگر در این مدرسه حضور نداشته باشد؛
اما روزی که زنگ نخستین کلاس به صدا درآید،
روزی که دانشآموزی پشت یک میز بنشیند،
روزی که نوجوانی در کارگاه هنرستان دست به ساختن بزند،
روزی که یک رویا در ذهن یک کودک شکل بگیرد...
آن روز، این پدر و مادر خواهند دانست که عشق، حتی پس از مرگ هم میتواند ادامه پیدا کند.
گاهی یک انسان از دنیا میرود،
اما راهی که با عشق ساخته شده،
میتواند هزاران نفر را به آینده برساند.
و این، روایت پدر و مادری است که از میان اشکهای یک فقدان،
برای فرزندان ایران، خانهای برای آموختن و آیندهای برای ساختن بنا میکنند.
شما نیز میتوانید همراه این پویش ملی باشید؛
کافیست عدد ۱ را به شمارهی ۵۰۰۰۱۲۲۴ ارسال کنید
و در بخش استان، استان تهران را انتخاب نمایید.
?https://besazemadrese.ir/ostan/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86
با هم، فردایی روشنتر برای دانشآموزان ایران میسازیم.


